
خب راستش از وقتی که استوریامو ریپلای میکنه حس خوبی ندارم...ینی نه اینکه حس بدی داشته باشما ولی خوشحال نیستم! فقط در لحظه خوشحال میشم...انگار هفته ی پیش واقعا دل کندم! شبیه این داستانای آموزنده شده...مثلا یه پسری عاشق یه دختره میشه و براش شرط میذارن که برو فلان کارا رو انجام بده...بعدش پسره همه رو انجام میده و موفق میشه ولی وقتی که میخوان دختره رو بدن بهش، قبول نمیکنه و میگه من با عشق دختر شما، یه چیز ارزشمندتری رسیدم و این حرفا!!!! البته که من خیلی به چیزای ارزشمندی نرسیدم...شاید یه ...
ادامه مطلب
فردا روز ثبت نامه...برای اولین بار میخوام دانشگاهمو به طور کامل ببینم، قبلا فقط از بیرون دیده بودمش! یه کوچولو استرس همراه با ذوق دارم!! امیدوارم همین فردا دندونپزشکی و آرایشگاه رو هم یه راست برم!! دوست دارم کارام زودتر ردیف بشن! مریم با احساسات جدید...
ادامه مطلب
امروز افتادم به جون کارگاهمو تا تونستم آشغالاشو جمع کردم...تا الان 5 تا کیسه ی پر شدن!!! واقعا لازم بودم این کارو انجام بدم!! بعد از سه سال روی میزم خالی شد...همیشه پر از وسیله و چیز میز بود!!! هنوزم تا دانشگاه کلی کارای نکرده دارم...! یه سری چیزا هنوز باید بخرم!! باید برم برای ثبت نام!! باید برم دندون پزشکی و همچنین برای جواب آزمایشام برم دکتر! و در آخر میمونه یه میتینگ خودمونی...حتما باید این میتینگو برم که یه سری حرفا و اتمام حجتا رو با بعضیا بکنم!!! میخوام توی هفته ی دیگه یه بار دیگه هم اون ...
ادامه مطلب