
یکیشون یادم اومد!! ینی دوتاشون! اولیو میگم که حس بدی داشت...عصبی شده بودم عین چی داشتم غذا میخوردم! دومی خیلی خنده دار بود! داشتم بابای یه بنده خدایی رو اغفال میکردم! فک کنم میخواستم خودمو خیلی قابل قبول نشون بدم تا منو برای پسرش بگیره! البته باباهه خودشم خیلی خوبه!!! خخخخخ فکر میکنم دیگه دارم کاملا به نارین شبیه میشم! آه مریم اف برتو!!! مریم متعجب از خواباش...
ادامه مطلب
عجیبه... اینا سنسور دارن؟! واقعا حس عجیبی پیدا کردم...ازون موقعی که به یه موضوع داستان در مورد خواب و این حرفا فکر میکردم بعضی از خوابامم عجیب شده!!! ینی تا میام حس ول کردن و تنفر رو داشته باشم، میان توی خوابم و دوباره باعث میشن که بهشون فکر کنم!!! خلاصه که عجیبه!!!! بسیییییی عجیب! مریم خنثی...
ادامه مطلب