
به خودم قول داده بودم دیگه نیام اینجا چس ناله کنم.... ولی اشتباه کردم!!!! گاهی وقتا مرور همین خاطرات کلیییی حال خوب برای آدم میاره...شایدم نه... الان دو ماه و یه روزه که با سروش کاتم! البته شایدم کمتر...
ادامه مطلب
ازین جا به بعدش، خودت داری کرم میریزی...میشه مریم دیگه اصلا نری سراغش؟!خیلی جوابا رو تصور کردم...جوابای بد...طبق آمار، به هرچیزی که فکر کنم اتفاق نمیفته...به این که بگه ممنون لطف داری هم فکر کردم! :///این یه دونه حتما اتفاق میفته!!!!از استوریش، اسکرین گرفتم...حواسم نبود پیغامش میره! :|البته که مهم نیست...اون خودش دونستنیا رو میدونه...حالا چه اینستا بهش بگه...
ادامه مطلب
این چند ماه داره مثل فیلم از جلوی چشمم میگذره!فکر کنم 28 شهریور بود که توی ذهنم همه چیز خیلی فانتزی شکل گرفته بود و با ذوق برای اولین بار جلوی دو تا از دوستام حرفایی که توی ذهنم بود، مستقیما گفتم!(بعله خب من هیچوقت راستشو نمیگم...)با شوق رفتیم توی خیابون موسوی و دیدیم که گویا جمع کرده!انگار یه لحظه اون دنیای فانتزی خاموش شد!!!!ولی فکرم مشغول بود اما بروز نمیدادم!همزمان درگیر رانندگی بودم و هی رد میشدم!!!!تنهایی توی خیابونا راه میرفتم و مینشستم توی کافه ها و توی دفترچه ی کوچیکی که کسی به غیر از خ...
ادامه مطلب
وقتی پرسیدی "اوریانت پاتوق شده؟" حتی از همین که یه کوچولو حواست به استوریامه، کلی ذوق کردم...خدایا من هنوزم نمیفهمم چجوری جوگیر شدم و اینقدر ساده سریدم؟!(سر خوردم!)چرا دلم میخواد تا صبح بنویسم؟! *__*مریم نفله+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:15  توسط مریم | Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
ابی جان داری کم کم کمرنگ میشی... شاید بهترین کارو کردی...شاید اینجوری بهتر فراموشت کنم! :) مریم خنثی +xa0نوشته شده در xa0شنبه نهم دی ۱۳۹۶ساعتxa02:36xa0 توسطxa0مریمxa0 |xa0 ...
ادامه مطلب
کارای ناتمامی هستن که همش فکر میکنم با تموم شدنشون حالم بها میشه ولی مطمئنا نمیشه! کهربا... جلد کتاب فاطمه... سه تا تابلوهام... رانندگی... برنده تنهاست... حس میکنم واقعا الکی دارم سخت میگیرم! :( حالم ازین ضعیف بودن خودم بهم میخوره... الانم که قهوه خوردم دلم عین سیر و سرکه داره میجوشه! :/ من که میدونم اینا که تموم بشن یا حداقل به یه جایی برسن، من بازم یه سری بساط دیگه برای خودم میچینم ک...
ادامه مطلب
چند وقتی بود که فکر میکردم همه چی تموم شده ولی امروز دوباره... بعله دیدم که نخیر! هنوز اوضاع همونه!!!با دیدن یه تصویر کوتاه...یا موسیقی کوتاه...حالم ازین رو به اون رو میشه! چقدر عجیبه...ینی ممکنه در آینده این چیزا یادم بره؟! این حس اسمش چیه؟! عادت؟! تلقین؟! وابستگی؟! عشق؟! درک عشق؟! چرا هرروز یه اسمی به خودش میگیره؟! چرا منو گیج میکنه؟! دوباره مریم دوازده شب به بعد پیداش شد...! مریم گیج ...
ادامه مطلب
اینم از شب تولد هیجده سالگی... همه چی تا همین چند دقیقه پیش عالی بود!!! فقط اگه این دو تا دیوونه مثل همیشه گند نمیزدن به همه چی!!! خاک بر سرشون که هنوز اندازه ی دو تا گوسفندم حالیشون نیست... هیچوقت آخرش خوب تموم نمیشه!!! این زندگی حالمو بهم میزنه... فکر کنم یه جای جدید برای حرف زدن نیاز دارم! :/ چرا...
ادامه مطلب
اگه یه حرفیو به موقعش نزدی دیگه نمیخواد هیچوقت بگیش... فقط حواستو برای دفعه ی بعدی جمع کن! آخ که اگه به این حرف توجه میکردم همه چیز همیشه درست پیش میرفت... من باختم...مثل همیشه! ولی حداقل باید حواسم به ازین به بعدم باشه! دنیا و همه ی آدماش، گاهی وقتا اینقدر بی رحم میشن که تو هیچ کاری نمیتونی در مقابلشون بکنی! تو فقط باید حواست به زمان باشه...کم کم سیاستمدار هم میشی! چون به موقع حرف میزنی! اصلا یکی از اصول سیاستمدار بودن، به موقع بودنه!! حالا از امروز شروع کن...هیچوقت دیر نیست! برای روزا و اتفاقا...
ادامه مطلب
و اما باز هم حس جدا بودن از آدما و دنیاشون...! خیلی وقتا یاد حرفای آبجیم میفتم! میگه که حس میکنه نه برای این زمانه و نه این مکان!!! خیلی وقتا منم همین حسو دارم! آدمایی مثل من یا آبجیم هیچوقت خودمونو آدمای کاملا خوشبخت نمیبینیم! آدمایی که از همون اول احساس کردن یه اشتباهی شده! آدمایی که هرچقدر هم به آرزوشون برسن، بازم یه آرزوی جدیدی میاد سراغشون که حالا حالاها نمیتونن بهش برسن! به اصطلاح آدمای زیاده خواه هستیم! و اما گاهی اوقات در حسرت لحظه ای قانع بودن...! خنده داره...مثل همین امروز! به دخترای ع...
ادامه مطلب
خیلی عجیبه...! هروقت با بابام حرف میزنم، حس میکنم میدونه الان تو زندگیم چه خبره!!! اصلا همیشه همه چیو میدونه!!! خدا رو شکر میتینگو خودشون کنسل کردن...ولی اون حرفی که میخواستم بزنم موند! اگه برسم بعد دندون پزشکی میرم مهمونی شاگردم! کلا جمع، جمع معماریاس!!! دوست دارم رفتم خونشون گیتار بزنم ولی فک کنم به مدل جمع نیاد! حالا ببینیم چی میشه! صبح یکمی با حس و حال بدی بیدار شدم...ولی سعی کردم خیلی زود از خودم دورش کنم! باید فکر کنم، ببینم چه خوابی دیدم که اینجوری بیدار شدم! مریم معمولی...
ادامه مطلب
یکیشون یادم اومد!! ینی دوتاشون! اولیو میگم که حس بدی داشت...عصبی شده بودم عین چی داشتم غذا میخوردم! دومی خیلی خنده دار بود! داشتم بابای یه بنده خدایی رو اغفال میکردم! فک کنم میخواستم خودمو خیلی قابل قبول نشون بدم تا منو برای پسرش بگیره! البته باباهه خودشم خیلی خوبه!!! خخخخخ فکر میکنم دیگه دارم کاملا به نارین شبیه میشم! آه مریم اف برتو!!! مریم متعجب از خواباش...
ادامه مطلب