فکر کنم 28 شهریور بود که توی ذهنم همه چیز خیلی فانتزی شکل گرفته بود و با ذوق برای اولین بار جلوی دو تا از دوستام حرفایی که توی ذهنم بود، مستقیما گفتم!(بعله خب من هیچوقت راستشو نمیگم...)
با شوق رفتیم توی خیابون موسوی و دیدیم که گویا جمع کرده!
انگار یه لحظه اون دنیای فانتزی خاموش شد!!!!
ولی فکرم مشغول بود اما بروز نمیدادم!
همزمان درگیر رانندگی بودم و هی رد میشدم!!!!
تنهایی توی خیابونا راه میرفتم و مینشستم توی کافه ها و توی دفترچه ی کوچیکی که کسی به غیر از خودم نمیخونش، مینوشتم و تاریخ میزدم...
توی این ترم شنبه ها برنامه ی اصلی بود...فقط من دانشگاه داشتم! صبحا میرفتم و سریع برمیگشتم سمت انقلاب و با سارا و آبجیم میرفتیم پارک لاله...اونجا هر هفته ی یه قضیه ای داشت!
توی محرم بود که سارا مجبور شد برای مدتی بیخیال عشق و عاشقی بشه ولی این دلیل نمیشد کاملا فراموش کنه!
بالاخره یه روزی رسید که من گریه کنان گفتم من واقعا دوسش دارم...(الان که فکر میکنم دلیل اصلی حس زیاد شدن وابستگی ما آدما، حسادته!)
شاید اون روز من به خاطر حس حسادتی که بعدا فهمیدم کاملا اشتباه بوده، اونقدر ضعف از خودم نشون دادم!
خلاصه که همون روز به من جواب نه داده شد! :)
و من شدم یکی دیگه...یکی دیگه که خودم ازش راضیم ولی نمیدونم واقعا خوبم یا نه؟!
دیگه فقط منتظر بودم دانشگاه تموم شه که برم یه پارک یا کافه ای که مثلا بیخیال همه چی بشم و سرم گرم باشه!
همون موقع ها توی پارک لاله یه استاد دانشگاهی بود که با شاگردش میومدن پیش ما و مخمونو کار میگرفت!!!!
یه استاد 65 ساله که خلبانم بود...
میخواست ما رو به مهندسای پرواز معرفی کنه! :/
هر هفته میدیدمشون!!!!! هر هفته هم میخواست شماره ی منو بگیره و معتقد بود: مریم گلی تو با اینا فرق داری...و این حرفا!!!" (فکر کنم بخشی از شیوه ی مخ زنیش بود!)
بچه های دانشگاه تهرانم میومدن مخمونو کار میگرفتن...شیوه ی اونا از استاد جدیدتر بود! میومدن جلو و اول میگفتن شما هنر میخونید؟! و بعد شروع میکردن به تجزیه تحلیل رفتارای ما و به قول خودشون با دید روانشناسی در مورد ما حرف میزدن! :/
شبای شنبه همیشه میرفتیم اوریانت...آدمایی که اونجان فوق العادن...ارتباط زیادی با هم نداریم ولی همیشه به عنوان آدمای خوش انرژی ازشون یاد میکنیم!
توی یکی از همین شنبه ها با دیدن پسر خوشگلی که تبلیغ اهدای پلاسمای خون میکرد رفتیم به یه مرکز درمانی برای اهدا...بماند که بعدا تحقیق کردیم و دیدیم وجهه ی خوبی نداره و معتقدن اهدا کننده ها برای پول اینکارو میکنن نه برای ثوابش...ولی ما واقعا برای ثوابش رفته بودیم سراغش و نمیدونستیم پولی در کاره! :دی
یکشنبه ها قرار من و سارا توی لمیز انقلاب بود! همه توی لمیز با تعجب بهمون نگاه میکردن که همیشه احتمال میدادیم به خاطر ساراست و چون از یکی از بچه ها لمیز خوشش میومد، همه خبر دارن!
بعدش میرفتیم میدون فردوسی پیراشکی پیتزایی میخریدیم و میرفتیم پارک هنرمندان...خدا رو شکر ازونجایی که ازین پیراشکیا دوست داشتم، مثل کافه ی اون، مغازشونو بستن!
دوشنبه ها بیشتر پارک دانشجو بود...با میوه و چای! :)))
در کل زندگی تفریح محوری شده...احتمالا درست نباشه ولی خب من راضی شدم!
سه شنبه ها هم اوریانت و پارک هنرمندان! :)
نزدیکای آخر آبان بود که چند روزی امیدوار شدم و به نظر میومد یه نخایی داشت میومد سمتم...فکر کنم مشکل اصلی و گریه زاریا ازینجا شروع شدن...خلاصه که غصه ها بیشتر شدن...البته توی اون لحظه از نظر من غصه بودن ولی الان دیگه نه!!!!
من و سارا نزدیک یه ماه درگیر تولدی بودیم که میخواستیم برای آبجیامون بگیریم...اون موقع حال و روز خوبی نداشتم ولی یکسره تلاش میکردم همه چیو خوب پیش ببرم هرچند که تهش لو رفت و خرابکاری شد!
روز تولد آبجیم با آدم جدیدی که دقیقا روز تولدش با آبجیم یکی بود دوست شدیم! :)
دم تولدشونم مریض شدم و مثل جسد بودم ولی بازم خاطره ی خوبی شد! :)))
خلاصه درسا داشتن سنگینتر میشدن به خصوص من که 23 واحد برداشته بودم...البته که هرچقدم آدم تفریح محوری شده بودم ولی اصلا درسم لطمه ای ندید و شاید بهتر از ترمای پیش، پیش رفتم! :)
و اما رسیدیم به شب یلدا و جوی که منو گرفت و بالاخره خودم، مستقیم حرف زدم!
نمیدونم چرا فکر میکردم دنیای واقعی مثل تو فیلماست؟! :دی
روزای آخر ترمم از تفریح نگذشتم و تا جایی که میشد برنامه رو برقرار میکردیم! :)
و اما الان...فکر کنم حالم خوبه...
مریم خوب
ما را در سایت دلم از خیلی روزا با کسی نیست... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 6